اوستا صادق آهنگر
بهترین و زیباترین لحظات کودکی من در تابستان، شهری بود که رویای کودکی ام را در آنجا جستجو می کردم، با بازی ها و دویدن های طولانی مدت و شیطنت های خاص کودکی خاطراتی را با خود دارم که همیشه به آنها غبطه می خورم و خواهم خورد. شهری است سر سبز در منطقه کوهستانی تبریز به نام زنوز...چند سالی است که به شهر توریستی تبدیل شده ولی خوشبختانه بافتش زیاد تغییر نکرده و همان زنوز دوست داشتنی است...
در این شهر افراد آذری زبان با پیشه های مختلف و با اخلاقیات خاص خود نگاه دلپذیری را به آدم هدیه می دهند. پیر و جوان ،مرد وزن، کودکان و به طور عام مردم این شهر به همراه مهمانانشان که از مناطق مختلف آمده اند و توریست های منطقه جلوۂ خاصی به شهر داده اند.
خیابانی است در این شهر که بسیار کم رفت و آمد است و بیشتر زنان از این خیابان رد می شوند به خاطر مسایل خاص فرهنگی خودشان...در این خیابان دکّانی بود که همیشه چراغش روشن بود و مشغول فعالیت، در کودکی همیشه از جلوی این دکّان رد میشدم ولی جرات نمی کردم که به داخل بروم(نمی دونم چرا) در فصل زمستان گرمای دلپذیری از دکّان خارج میشد چون یک آهنگری بود.
این بار که به آنجا رفته بودم تصمیم گرفتم که به داخل دکّان بروم...جایی بود کوچک و ساده با بوی خاص،کوره ای داشت که داخل آن آتش فریاد می کشید و گرمایش را به تنم رسوخ می داد،حوض آب بسیار کوچکی بود که چند میله آهنی تا نیمه در آن فرو رفته بود.در یک گوشه گاز پیک نیکی بود روشن که رویش ظرف آبگوشتی بود که آبش قل می خورد و بو آبگوشت را می توانستی حس کنی.و وسایل ساده آهنگری می دیدی که روی زمین افتاده بود : انبور، چکش،اره و...
اما از همه مهم تر پیرمردی بسیار خمیده بود که خمیدگی اش به اندازه زاویه قاﺋمه بود...اوستا کار آهنگری بود و اسمش صادق حدادی بود و چه صادق دوست داشتنی بود.از کودکی کارش آهنگری بود ، کاری که در طول تاریخ به نکوﺋی و بزرگی یاد میشود و پیشه بسیاری از بزرگان تاریخ بوده است(و شاید به خاطر مسایل اسطوره ای)
کمر اورا روزگار خمیده بود ، اوستا آهن می کوبید و خم می کرد و روزگار او را خمیده بود...با پیشه اش درد و دل می کرد ، قرآن وحافظ و شهریارمیخواند و غذای روحش را تامین می کرد.اوستا پر بود از خاطرات تلخ و شیرین.او زشتی ها و پستی هایی دیده بود که مرورش برای وی سخت بود و آرامشش را بهم میزد.
حرف برای گفتن زیاد دارم ولی این را بگویم که هنوزم که هنوزه با اوستا در خیال صحبت می کنم و از نکته های زیبا و پر دغدغه مسیر پر پیچ و خم زندگی برایم می گوید.
اوستا صادق برای رویارویی با پستی و بلندی زندگی مثل آهن آبدیده شده و حال من از او می آموزم...
کمال


