سلام سهراب
با قلبی مالامال از اندوه برایت مینویسم. خنده برای چه؟ شادی برای چه؟ حتی در تاریکترین زاویههای این تاریکخانه موضوعی برای لبخند زدن نتوان یافت. انگار همه را با خود بردی...
تو چه حریص بودی و من چه غافل. همچون ابلهان در لبخند زدن قناعت کردم و خنده مرد. بر بلندای قلهی حسرت با تمام وجود زندگی را فریاد زدم اما انعکاس صدایم مرگ بود و اندوه.
چه سحری در کلامت بود که حتی مرگ را مسخ میکرد. من به بهانهی زندگی متولد شدم. آیا خدا دروغ میگوید؟ یا من دنیا را اشتباه آمدهام؟
وای بر من که از زندگی فقط زیستن را آموختم و به للِای زندگی کردن را فروختم. نیشخند مرگ چه صادقانه شکوه زندگیام را به ستیزه میگیرد و من چه خردمندانه در پی کنجی برای پنهان شدن از خود میدوم. تو چه شاعرانه آغوش گشودی و رنگ از رخسار مرگ پرید و در آغوش تو همچون طفلی گریست و تو را از زندگی گرفت. آه که چه مصاف نا برابری بود.
چشمانم خستهاست. میخوابم، شاید جور دیگری ببینم...


