گر می فروش حاجت رندان دوا کند          ایـزد گنه ببخشد و دفـع بـلا کند

هر فیلم فقط 140 تومان هر فیلم فقط 140 تومان
مجموعه 95 فیلم 2009 با کیفیت عالی
به همراه زیر نویس فارسی
طراحی سایت
طراحی و بهینه سازی سایت
ثبت دامنه و هاست لینوکس
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 31 فروردین ماه سال 1386 ساعت 09:42 AM

سلام سهراب

با قلبی مالامال از اندوه برایت می‌نویسم. خنده برای چه؟ شادی برای چه؟ حتی در تاریک‌ترین زاویه‌های این تاریکخانه موضوعی برای لبخند زدن نتوان یافت. انگار همه را با خود بردی...

تو چه حریص بودی و من چه غافل. همچون ابلهان در لبخند زدن قناعت کردم و خنده مرد. بر بلندای قله‌ی حسرت با تمام وجود زندگی را فریاد زدم اما انعکاس صدایم مرگ بود و اندوه.

چه سحری در کلامت بود که حتی مرگ را مسخ می‌کرد. من به بهانه‌ی زندگی متولد شدم. آیا خدا دروغ می‌گوید؟ یا من دنیا را اشتباه آمده‌ام؟

وای بر من که از زندگی فقط زیستن را آموختم و به للِ‌‌ای زندگی کردن را فروختم. نیش‌خند مرگ چه صادقانه شکوه زندگی‌ام را به ستیزه می‌گیرد و من چه خردمندانه در پی کنجی برای پنهان شدن از خود می‌دوم. تو چه شاعرانه آغوش گشودی و رنگ از رخسار مرگ پرید و در آغوش تو همچون طفلی گریست و تو را از زندگی گرفت. آه که چه مصاف نا برابری بود.

چشمانم خسته‌است. می‌خوابم، شاید جور دیگری ببینم...

 

محسن

چهارشنبه 29 فروردین ماه سال 1386 ساعت 11:50 PM

 

   نقدی بر خودمان...

 

گوشم پر شده از کلمات و جملات تکراری که با صدای بلند و گوشخراش زده می شود " ما کشوری هستیم با 2500 سال تمدن , تمدن , تمدن , تمدن......"

چه واژۀ غریبی , غریب تر از همه ستارگان آسمان , غریب تر از تمام درختان روی زمین , غریب تر از بستر خواب خفاشان و جغدها , غریب تر از... وقتی کلمۀ تمدن را می شنوم مثل پتکی بر سرم خراب می شود , یکی می گوید"چرا؟ تمدن که باعث افتخار و عزت مردمان یک مرز و بوم است..." انگشت اشاره بر روی لبانم می گذارم و او را دعوت به سکوت می کنم , چه سکوت تلخی , چه سکوت سردی...

روزها می گذرد , جز تلخی و خفت چیزی نمی بینم در این مردمان با فرهنگ ایران زمین , روزها می گذرد , جز به گند کشیدن انسانیت را نمی بینم...چه اخلاقیات زشتی امروزه بر ما حاکم شده.

فیلم خصوصی زنها و مردها در دست این مردمان به مانند نقل و نبات رد و بدل می شود , از هنرمند گرفته تا فراش , از غنی گرفته تا فقیر... بغض گلویم را گرفته دیگر نمی توانم بنویسم ولی می گویم ؛ تا به امروز همۀ این صحنه ها را می شنیدم و غصه می خوردم و به خود اجازۀ نگاه کردن ندادم ولی این بار فرق داشت... تعرض به یک کودک 6 ساله...

وای چه روزهای سنگینی , چه روزهای سیاهی , این جا کجاست؟ این مردمان با خود چه کرده اند؟؟؟ گوشی ها تبدیل شده به مرکز فساد , انواع فیلم ها ی خصوصی , با تکنولوژی پیشرفته دنیای توسعه ولی چرا تکنولوژی دست ما نامردمان افتاده...

دوربین می خریم تا با آن صحنه های خلوت زنان و مردان را ثبت کنیم و با موبایل برای یکدیگر می فرستیم و از خلوت دیگران لذت می بریم , چه قبیح...

کودک 6 ساله چه بر سرش آمد؟ نه می داند دوربین چیست, نه موبایل و نه...چه کرده ایم با خود و به کجا می رویم...

این روزها سالروز درگذشت سهرابه...دلم هوای شعراشو کرده و یاد جملۀ معروفش می افتم " چشم ها را باید شست..." ولی اگه امروزدر کنار ما بود می گفت : دوربین ها را باید شست , موبایل ها را باید شست , نامردمی ها را باید شست , چشم ها را باید شست...

                                         

                                                       آرزو می کنم...

 

 

کمال

 

 

جمعه 24 فروردین ماه سال 1386 ساعت 10:56 PM

جدیداً با یه شخصی آشنا شدم. اسمش آقای "من". یه روز که رفته بودم آینه فروشی تا برای اتاقم یه آینه‌ بخرم تصادفاً باهاش آشنا شدم و همینطور که داشتیم با هم در مورد موضوعات مختلف صحبت می کردیم، احساس کردم که نظرامون خیلی شبیه هم. آدم جالبی بود یا لااقل به نظر من اینطور می‌اومد. وقتی باهاش صحبت می کردم یه آرامش عجیبی داشتم. انگار می تونست ذهنم و بخونه. همیشه فکر می کردم که ذهن و تخیلاتم خیلی پیچیده و غیر عادیِ و از اینکه نمی تونستم اون چیزی که تو ذهنم هست رو درست حسابی بیان کنم و هر چقدر توضیح می دادم طرف مقابلم بیشتر فکر می کرد که من قاتیم، عذاب می کشیدم و معمولاً به این نتیجه می رسیدم که حرفامو نیمه کاره تموم کنم تا بیشتر از این خودم و ضایع نکنم. اما در مورد آقای "من" قضیه فرق می کرد. اون کاملاً من و می‌فهمید. حتی نیاز نبود بعضی از جمله هامو تموم کنم. اینو می شد از بازخور حرفام فهمید. احساس دلبستگی خاصی بهش می کردم و وقتی حرف می زد با تمام وجود گوش می کردم. همینطور که مشغول صحبت کردن بودیم یهو یه لامپی تو ذهنم روشن شد. با خودم گفتم بهش پیشنهاد کنم تا اگه می تون هر چند وقت یه بار یه مطلب بده تا بنداذم تو وبلاگ. این شد که بهش گفتم که من و دوستم کمال با هم یه وبلاگ زدیم و توش یه چیزایی می نویسیم و ازش قول گرفتم که هر چند وقت یه بار یه مطلبی بده تا بندازم تو وبلاگ اونم بدش نیومد و قول داد تا این کار و انجام بده...

 اونقدر گرم صحبت شده بودم که یادم رفت برای چه کاری اومده بودم اونجا...

باهاش خدا حافظی کردم و یه آینه‌ی بزرگ برای اتاقم خریدم و روی دیوارش نصب کردم. هر وقت دم آینه وایمیستم یاد آقای "من" می‌افتم...

محسن

پنجشنبه 23 فروردین ماه سال 1386 ساعت 00:01 AM

         معرفی یک کتاب (1)

 

  از امروز سعی خواهیم کرد که هر از چند گاهی کتابی را معرفی کنیم که : اولا آن را خوانده باشیم. ثانیا بتواند روشنگر بسیاری از مسائل باشد و در نهایت جذاب باشد...قابل ذکر است کتاب هایی که معرفی خواهد شد از دید انتقادی نیز مورد بررسی قرار خواهد گرفت.(ممکن است حاوی مطالبی باشد که بعضا مورد قبول نباشد...)

 

عنوان کتاب: نوشتن با دوربین, رو در رو با ابراهیم گلستان

گرد آورنده : پرویز جاهد

چاپ اول : بهار 1384

نشر اختران

به عنوان مقدمه اشاره ای خواهم داشت به روند پیشرفت روشنفکری در عرصه سینما(بخصوص فیلم های مستند) و ادبیات در دهه 30 و 40 که آن دوره فروغ روشنفکران زیادی را شاهد بودیم که حاصل زحمات آن ها آثار گرانبهایی است که اینک پیش روی ماست.

ساخت دو فیلم بلند و شانزده فیلم مستند, کارنامه سینمایی گلستان را تشکیل می دهد.فیلم هایی که جزو آثار پر افتخار ماست.گلستان از جمله فیلم سازانی بود که در تمام دوران فعالیت سینمایی خود در کشف قابلیت های بیانی و ارتقای زبان سینما کوشِیده است.

گلستان در تمام زمینه ها نو آور و پیشتاز بود.در زمِِینه ترجمه داستان های مدرن, نخستین ترجمه های داستان های کوتاه همینگوی و فاکنر را گلستان منتشر کرد و.............................

 

 

کمال...

 

شنبه 18 فروردین ماه سال 1386 ساعت 11:35 PM

اونایی که کشتنشون می‌آد بخونن!!!

اولش بگم که من نه قاتل بالفطره‌ام و نه بیمار روانی، حتی آزارم به یه مورچه‌هم نمی رسه. می خوام دور هم یه تفریح کنیم و چه تفریحی...!!!

یه تیکه کاغذ بردار و با خودکار قرمز اسم بهترین دوستات رو بنویس. خوب فکر کن تا کسی از قلم نیافته. از بین اسمایی که نوشتی بازم بهترترین‌هاش و انتخاب کن و این کار و ادامه بده تا فقط یه اسم بمونه، بهترترترترترین دوستت. اونایی هم که نمی‌تونن یکی رو انتخاب کنن از فنّ قرعه‌کشی استفاده کنن. خلاصه که یه اسم بمونه...

حالا بشین و تمام فکرت رو متمرکز کن و یه نقشه یا طرحی بریز تا بهترین دوستت رو به فجیع‌ترین حالت به قتل برسونی. سعی کن نقشت طوری باشه که هیچ کس نفهمه که تو کشتیش. در ضمن در حالی نقشه قتل دوستت رو طرح ریزی کن که هیچ کینه‌ای ازش به دل نداری و رفاقتتون در اوج خودشِ. در حین اینکه داری طرح قتل بهترین دوستت رو می‌ریزی کاملاً جدّی باش تاکید می‌کنم، کاملاً جدی. انگار که واقعاً می‌خوای اجراش کنی. پس همه‌ی جوانب رو در نظر بگیر تا گیر پلیس نیافتی. بهترین نقش رو بِکش چون قرار بهترین دوستت رو بُکشی...

شاید فکر کنید که من روانی‌ام یا...

اما من اولش گفتم که حتی آزارم به یه مورچه هم نمی‌رسه چه برسه به آدما اونم چی؟، بهترین دوستم که حتی فکر مردنش من و دیوونه می‌کنه...

اصلاً نمی‌خوام اینجا هدف و منظورم رو از این متن بگم. چون هر کس می‌تونه برای خودش نظری داشته باشه که قابل تأمل و احترامه. فقط توجه تورو به یه نکته جلب می‌کنم: تو با انجام اینکار(کشیدن نقشه!!!) به احساسات جدیدی دست پیدا می‌کنی که اگه خوب بهشون فکر کنی به چیزای جالبی  در مورد خودت یا بهترین دوستت دست پیدا می‌کنی...

مثلاً بعضی‌ها حتی جرأت فکر کردن‌شو ندارن و بعضی‌های دیگه...

اگه خواستی میتونی در آخر با بهترین دوستت که به احتمال زیاد تو هم بهترین دوست اونی بشینید و طرح‌هاتون و مقایسه کنید و ببینید که نقشه‌ی کدومتون بهتره!!!

 

محسن

   1      2      3    >>